تبليغاتX
نسيم و همه چيز ...
1. به نظر شما جدي جدي جدي من از كجا مي تونم 2 -3 تا زوج ( بابا حالا همون يكي) پيدا كنم كه سن و سالشون به سن و سال من و شوهرم بخوره ، از نظر فكري هم به ما نزديك باشن و هم من از جفتشون خوشم بياد هم شوهرم و بتونيم باهاشون محض رضاي خدا رفت و آمد كنيم؟
جايي هست كه همچين زوجهايي بفروشن؟!
2. عجب هوايي شده نه؟ مرده رو زنده مي كنه به جان خودم!
3. ما كوه مي رويم ... هر هفته!
4. چرا so you think you can dance  رو انقدر دير وقت نشون مي ده؟
5. دنيا كلا is going easy on me ... خدايا please keep up the good work !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:14  توسط نسيم  | 

هميشه درست وقتي كه انتظار نداري يهو يه اتفاقي مي افته كه كلا مات و مبهوت بشي..
مثلا تو اين تلويزيون " مامور بدرقه " و " مرگ تدريجي يك رويا" بساز، يهو يه سريالي پيدا مي شه به اسم روزگار قريب كه به نظر من نه در حد تلويزيون ايران بلكه كلا يه شاهكار واقعيه!
من لحظه هاي اول و آخر مجموعه رو كامل ديدم و جسته و گريخته خيلي لحظه هاي ديگه اشو و هر وقت كه ديدم نفسم بند اومد و دوباره و دوباره و دوباره جا خوردم از اين همه روون بودن و طبيعي بودن و تازه بودن و جذاب بودن.
از اينكه هر صحنه اي رو كه مي ديدي واقعي واقعي بود انگار كه داره جلوي روت اتفاق مي افته. انقدر همه ي حرفا ي همه ي آدمها كه تو همه ي زمانها و مكانها طبيعي بود و انقدر روابط آدما واقعي و ملموس بود كه خدا مي دونه!
هر بار كه اين زن و شوهر با هم حرف مي زدن يا به هم نگاه مي كردن يا با بچه هاشون حرف مي زدن من احساس مي كردم كه تو خونه امونم و اتفاقا داره جلوم مي افته.
 ايده ي خفن اين كه صحنه هاي فلش بك اول سياه سفيد بودن و بعد رنگي مي شدن خيلي به نظرم به جا بود و درست در اومده بود. آدماي قديمي اين فيلم برخلاف آدماي قديمي بيشتر سريالاي تلويزيون عين آدماي جديد بودن و از مريخ نيومده بودن ! چه قدر اين كه پدر و مادر دكتر قريب آدماي امروزي و روشن فكري بودن خوب در اومده بود و چه لذتي بردم من از اون صحنه اي كه پدر دكتر قريب مي ياد خونه و به زنش مي گه "خانم چايي داريم؟ " و رنش مي گه "آره تازه دمه ، براي منم بريز!" ( نقل به مضمون !! ) .
و باورم نمي شد كه ديدم بالاخره بعد از پنجاه هزار سال تو يه سريال تلويزيوني حتي مرگ رو طبيعي و خوشگل درست كرده بودن! و وقتي كه دكتر قريب مرد و پسراش اومدن و بوسيدنش و گريه كردن يكي از بيرون كادر گفت خب ديگه روشو بپوشونين و بعد از اينكه روشو پوشوندن زنش و دختراش هم اومدن و خودشونو انداختن روش و گريه كردن و انقدر طبيعي در اومده بود كه يك ذره احساس باسمه اي بودن نمي شد.
خلاصه اينكه واقعااااا لذت بردم .
دست كيانوش عياري و بقيه تيم گنده واقعا درد نكنه!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:51  توسط نسيم  | 

چهارشنبه شب تله تئاتر خرده جنايت هاي زن و شوهري از شبكه چهار پخش شد.
اجرا به اون محكمي كه فكر مي كردم نبود . از فرهاد آئيش و نيكي كريمي و محمد رضا فروتن انتظار بيشتري داشتم . اما متن به تنهايي انقدر قوي بود كه تا لحظه ي آخر مي كشوندت.مثه اينكه نمايشنامه اش يه نمايشنامه ي خيلي معروفه نوشته ي  اريك امانوئل اشميت كه قبلا با بازي ميكائيل شهرستاني رفته روي صحنه. ( اون بايد ديدني بوده باشه).
اما مي گم كه نيكي كريمي و محمد رضا فروتن خيلي شل و ول بودن! البته نيكي كريمي كلا بيانش خوب نيست و تو اين كار هم به نظرم مهمترين مسئله بيان بازيگر بود . اما محمد رضا فروتن معلوم نبود چش شده!!
اما به ديدنش و آشنا شدن با اين نمايشنامه مي ارزيد. حالا بايد برم ببينم مي تونم كتابش رو پيدا كنم يا نه!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:43  توسط نسيم  | 

دلم يه دفعه لك مي زنه براي انگشتات ...
انگار كه انگشتات نارنگي نوبرونه باشن.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:56  توسط نسيم  | 

كي گفت با سر خودتو از 20 طبقه بندازي پايين؟

حالا با صداي منفجر شدن مغزت حال كن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:16  توسط نسيم  | 

دايره زنگي رو ديدم و خوشم اومد.

با اينكه داستان اصلي خيلي ساده است و مي شه خلاصه اش كرد به اينكه" يه نفر مي ياد براي يه آپارتمان بزرگ ماهواره نصب كنه و دچار مشكلاتي مي شه" اما خرده داستانهايي كه پيش ميان و ماجراهايي كه كم كم به هم وصل مي شن و يه كليت رو تشكيل مي دن ، فيلمنامه رو به نظر من تبديل كرده به يه كار خيلي محكم و دقيق و حرفه اي كه البته "اصغر فرهادي" به هر حال خيلي خيلي وارده و معمولا كاراي خوبي داره.

يه نكته ي جالب فيلم اينه كه تمام آدما اول يه جور به نظر مي يان و بعد معلوم مي شه كه كلا يه آدم ديگه اي هستن و همه ي آدماي فيلم دارن يه چيزي رو قايم مي كنن و يا يه كار خلافي كردن يا اينكه پايه ي خلاف هستن به غير از اون كسي كه ظاهرا داره تنها كار خلاف فيلم رو مي كنه (يعني ماهواره نصب مي كنه) كه ظاهر و باطنش يكيه و از همه صاف و ساده تره .

خانم مدير كه وقتي مي خواد بره طبقه ي بالا روسريشو مي كشه جلو، شوهرش كه براي دختري كه اومده بره دستشويي شربت مي ريزه ، بچه ها كه جلوي خانم مدير مقنعه سر مي كنن ، 2 تا خانواده اي كه مي خوان برن شمال اما مي گن مي خوايم بريم آنتاليا، دختري كه پدرش به خاطر يه سوتفاهم بهش شك مي كنه اما بعد معلوم مي شه كه واقعا با دوست پسرش رفته كوه و از همه بيشتر شخصيت شيرين كه رو شدن دستش باعث مي شه كه دهن آدم باز بمونه!!

فيلم هم خنده داره و هم جدي ، و شديدا فكر آدمو درگير مي كنه. مسائلي كه مطرح مي كنه كاملا ملموسن و آدم واقعا مي تونه با فيلم قاطي بشه .

خيلي خيلي خوشم اومد.

برين ببينين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط نسيم  | 

من خيلي خيلي شاملو رو دوست دارم.
هم زبانش منو خيلي جذب مي كنه ، هم محتواي كلامش. و با توجه به طبعم خوب بيشتر شعرهاي عاشقانه اش رو مي پسندم كه يه ملايمت خاصي دارن و پر هستن از تصوير هاي زيبا و جذاب.

شبانه

مرا
 
 تو
بي‌سببي
 
 نيستي.
به‌راستي
صلت ِ کدام قصيده‌ای
 
 ای غزل؟
ستاره‌باران ِ جواب ِ کدام سلامي
 
 به آفتاب
از دريچه‌ی تاريک؟

کلام از نگاه ِ تو شکل مي‌بندد.
خوشا نظربازيا که تو آغاز مي‌کني!



پس ِ پُشت ِ مردمکان‌ات
فرياد ِ کدام زنداني‌ست
 
 که آزادی را
به لبان ِ برآماسيده
 
 گُل ِ سرخي پرتاب مي‌کند؟ ــ
ورنه
 
 اين ستاره‌بازی
حاشا
 
 چيزی بدهکار ِ آفتاب نيست.



نگاه از صدای تو ايمن مي‌شود.
چه مومنانه نام ِ مرا آواز مي‌کني!



و دل‌ات
کبوتر ِ آشتي‌ست،
در خون تپيده
به بام ِ تلخ.

با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي‌کني!


چه زباني . ببينين چه بازي قشنگي با ستاره و آفتاب مي شه؟ و با نظر بازي و ستاره بازي؟
و اينكه " دلت كبوتر آشتي است ، در خون تپيده به بام تلخ. با اين همه چه بالا ، چه بلند پرواز مي كني" wow نمي دونم چي بگم ... آدم بي كلام مي شه!!

و يه شعر ديگه

شبانه

ميان ِ خورشيدهاي ِ هميشه

زيبائي‌ي ِ تو

 

 

لنگري‌ست ــ

خورشيدي که

 

 

از سپيده‌دم ِ همه ستاره‌گان

 

 

بي‌نيازم مي‌کند.


نگاه‌ات

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ

نگاهي که عرياني‌ي ِ روح ِ مرا

 

 

از مِهر

 

 

جامه‌ئي کرد

بدان‌سان که کنون‌ام

 

 

شب ِ بي‌روزن ِ هرگز

چنان نمايد که کنايتي طنزآلود بوده است.


و چشمان‌ات با من گفتند

که فردا

 

 

روز ِ ديگري‌ست ــ


آنک چشماني که خميرْمايه‌ي ِ مِهر است!
وينک مِهر ِ تو:

نبردْافزاري

 

 

تا با تقدير ِ خويش پنجه در پنجه کنم.


[]

آفتاب را در فراسوهاي ِ افق پنداشته بودم.
به جز عزيمت ِ نا به هنگام‌ام گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.


آيدا فسخ ِ عزيمت ِ جاودانه بود.


[]

ميان ِ آفتاب‌هاي ِ هميشه

زيبائي‌ي ِ تو

 

 

لنگري‌ست ــ

نگاه‌ات

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ

و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روز ِ ديگري‌ست.

 


چه قدر بند آخر زيبا و دلنشين و عاشقانه و شخصيه! من عاشقشم.




+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:26  توسط نسيم  | 

دوست دارم كه "بنشينم كنار پنجره اي رو به بهشت و كتاب بخوانم و بنويسم " و صداي پرنده ها را بشنوم و وقتي سرم را از روي كتاب بلند مي كنم ، برگها را ببينم كه توي نسيم بهاري تكان تكان مي خورند. دوست دارم كه آسمان صاف  باشد و آفتابي و يكي دو تكه ابر هم  ولو شده باشند كنار آسمان. قاصدك ها اين طرف و آن طرف بپرند و هي خبر بياورند و خبر ببرند.

بعد دوست دارم كه صداي در بيايد ... تو از در بيايي و مرا از پشت بغل كني . من كتاب را ببندم و سفره را بچينم . توي سفره نان تازه باشد و آب خنك توي تنگ سفالي و سبزي خوردن با تربچه هاي قرمز و پيازچه هاي سفيد. باهم ناهار بخوريم ، بعد كنار پنجره دراز بكشيم . هواي ملس بهاري بخورد توي صورتمان و چرت بزنيم...

دوست دارم كه دم غروب بنشينيم روي تخت توي حياط كنار حوض و سيب هاي قرمز توي حوض بالا و پايين بروند .  چاي بخوريم و حرف بزنيم و من از سرماي دم غروب بچسبم به تو و تو محكم بغلم كني ...

دوست دارم . خيلي دوست دارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:39  توسط نسيم  | 

  برادر سرباز معلم ...

حرفهايت را خواندم و ومدرسه ات را ديدم ... دلم فشره شد و اشك از چشمانم سرازير... خوش به حالت كه مي تواني قدمي برداري ... حتي اگر فقط براي دل خودت باشد... اما مي بيني؟ هميشه همين طور است.. هيچ كاري كه از دل باشد نديده نمي ماند.. فقط كافي است كه عاشق باشي و درست ...آن وقت است كه همه مي فهمند ... دل همه فشرده مي شود... همه اشك مي ريزند ...
متشكرم كه به من نشان دادي كه ايران آدم خوبي مثل تو و آدم كوچولو هاي خوب و ساده اي مثل بچه هايت دارد ... و متشكرم كه اميدوارم كردي...
برايت اميد مي فرستم و دوستي ... و اگر اينجا را خواندي ... بگو كه براي بچه هايت چه مي توانم بكنم ...
خسته نباشي برادر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:48  توسط نسيم  | 

سلام ... سلام من اومدم

با اجازه خدمتتون عرض بکنم که ما از ۲۸ اسفند تا ۱۷ فروردین یکریز مسافرت بودیم!!!

روز ۲۸ بار و بنه رو بستیم و رفتیم کردان ( يه ويلا داريم تو طاووسيه كه البته اولش يه باغچه بودبعد توش يه ويلا ساختيم)... چهارشنبه سوری اونجا بودیم خودمون 4 ، 5 تا بوديم اما خيلي خوش گذشت . آتيش درست كرديم از اين فشفشونك ها زديم از اين تزقه هاي سه زمانه و جهار زمانه و ده زمانه زديم .. بزن و برقص و بخون و بعدشم بخواب!!

صبح روز 29 ام زنگ زديم به پسر داييم  كه بدو بيا كه سال تحويل با ما باشي... بعدش رفتيم با شوهو جانم و برادرم كرج كه يه دوري بزنيم و يه خريدي بكنيم و مهم ترين حاصل خريد ما نون تازه بود كه دور و بر طاووسيه گير نمي اومد!!!

وقتي برگشتيم پسر داييم اومده بوده بود و بساط كباب هم به پا شده بود كه زديم به بدن و بازي كرديم و بزن و برقص و بخور و بعدشم باز بخواب!!!!!

صبح زود پاشديم براي سال تحويل و حموم و مو صاف كردن و آرايش و لباس نو بپوش و آقايون ساعت 9 صبح كراوات زده و خانوما خوشگل و ترگل ورگل كنار سفره ي هفت سين، كه نمي دونم چرا امسال توپ در نكردن!!! هيچ صداي انفجاري نيومد كه معلوم شه سال تحويل شده ... بعد يه دقيقه تازه يه مجري گفت كه آغاز سال هزار و سيصد و هشتاد و هفت هجري شمسي .... !

خلاصه ماچ و بوسه و عيدي و تلفن و بعدشم بساط سبزي پلو و ماهي و خوردن و يه چرتكي بعدشم سريال عيد بينون شروع شد تا 12 -1 شب و بعدشم به دليلي بي خوابي مفرط چپه لالا!!

روز دوم هم تولد برادرم و گرفتيم و كيك خورديم و هي سريال نگاه كرديم و فيلم نگاه كرديم و بازم بزن و برقص و بخور و بخواب ..

روز سوم براي ناهار رفتيم يه رستوراني تو كردان به نام دامنه ي البرز ( قابل توجه سفالينه !! ) كه سابق بر اين غذا هاش خيلي خوشمزه و خوش قيمت بودن! اما نمي دونم چرا به مناسبت سال نو هم كيفيت غذا ها خيلي عالي نبود هم قيمت ها بالا رفته بود. به هر حال اومديم تهران و رفتيم به تنها عيد ديدني سال نومون و بعدشم شبنم و از ترمينال آورديم .

روز چهارم به طور كامل مشغول جمع آوري وسايل بوديم براي سفر به مالزي ... البته با تمام وجود سعي كرديم  كه هيچي با خودمون نبريم ... شب رفتيم عروس لبنان كه خيلي دوسش دارم و بازم خواب ...

روز پنجم ديگه استرس سفر بهمون غلبه كرده بود هي دور خودمون چرخيديم تا ساعت 7 شب كه من و شبنم رفتيم كمك مامانم و برادرم و شوهو جانم هم بعد از حموم به ما ملحق شد.

واي واي واي چشمتون روز بد نبينه ! براي اينكه بريم فرودگاه امام زنگ زدم به سير و سفر و ماشين رزرو كردم براي ساعت 12 شب... ساعت 12 ماشينا اومدن و ما وسايلمونو سوار كرديم و خودمونم سوار شديم ... اون موقع بود كه جفت پدر بزرگا و يه مادر بزرگ خدا بيامرزم و همچنين كليه ي فك و فاميل هاي به رحمت ايزدي رفته ي خودم و همسرم و همه ي جد و آبادم جلوي چشمام رديف شدن و شروع كردن به تشويق كردن ... راننده يه طوري رانندگي مي كرد كه انگار وظيفه ي شرعيش اينه كه ما رو به جاي فرودگاه امام بفرسته بهشت زهرا!!!!! با سمند معمولي بدون ABS  با سرعت 160 كيلومتر چنان چسبونده بود به ماشين جلويي كه يه چيزي مي گم يه چيزي مي شنوي!!! خودشم دايم راجع به اين كه هر بلايي سر ماشين ها بياد مهم نيست و بيمه همه اشو مي ده و اين ماشيني كه توش نشستيم تا حالا چند بار چپ كرده حرف مي زد... داشتم سكته مي كردم ... تا حالا انقدر از نشستن تو هيچ ماشيني نترسيده بودم. انقدر به اين شوهر بدبخت سقلمه زدم كه بالاخره به يارو گفت بابا انقدر نچسبون به ماشين جلويي... خلاصه اينكه وقتي رسيديم به فرودگاه من داشتم بالا مي آوردم از استرس و سر گيجه ! رو پام نمي تونستم وايسم...

مراحل خروج راحت بود و ما راحت سوار هواپيما شديم اما چند تا مسافر گيج كه نيومده بودن سوار هواپيما بشن باعث شدن كه ما يك ساعت و خورده اي تو هواپيما الاف بشيم و مجبور شديم كه تو فرودگاه دبي فقط بدوييم كه به گيت پرواز كوالا لامپور برسيم.

پرواز امارات خيلي خيلي پرواز خوبيه ... اين سيستم  ice اش واقعا مي ارزه به كل اضافه قيمتش .. رفتني با هر جون كندني بود ( از زور خواب) Juno رو ديدم با يه عالمه آهنگ و سريال و .. و برگشتني هم p.s. I Love You رو ديدم كه wow  ... عجب فيلمي بود!

كلا خيلي هم آدمو تحويل مي گيرن تو پرواز ... آدم خوشش مي ياد .. من كه فكر كنم اگه يه روز با first class يا business class پرواز كنم خل شم از خوشحالي ...

پرواز اما خيلي طولاني بود ساعت 9:45 صبح به وقت دبي يعني 10:45 به وقت تهران از دبي حركت كرديم و بعد از 7 ساعت و خورده اي تازه تو سنگاپور فرود اومديم! يك ساعت و خورده اي هم تو فرودگاه اونجا بوديم كه خيلي themed  و خوشگل بود و كاملا معلوم بود كه كشور خيلي تميز و خوبيه و البته خيلي خيلي هم گرون!!!و دوباره نيم ساعت پرواز و ساعت 9:30 شب به وقت كوالالامپور رسيديم كوالالامپور ...

فرودگاه كوالالامپور دو تا ترمينال داره و شما بعد از اينكه از هواپيما پياده مي شين بايد سوار ترن بشين و برين اون يكي ترمينال براي مهر گذرنامه و گرفتن چمدونا.. خلاصه با هزار سلام و صلوات چمدونامون رو هم تحويل گرفتيم و از فرودگاه رفتيم بيرون...

اينجا بود كه با راهنماي تورمون برخورد كرديم و از همون لحظه متوجه شديم كه آقاي راهنما خيلي خيلي شوت منگول هستن !! آقاي عاقل فهميده وايساده و هي مي گه كي اومده؟! كي نيومده؟! تا اينكه بالاخره من بهش گفتم شما مگه ليست ندارين؟!! گفت چرا دارم اما به نام خانواده هاست!!!! مي گم خوب باشه!! تو بخون ديگه هر خانواده خودش مي دونه اعضاش هستن يا نه!!!!!!!!!!!

خلاصه اينكه منگولي بود براي خودش و كلي تو اين سفر بهش خنديديم.. حالا براتون مي گم از شوت بازي هاش ...

آقا ما رسيديم هتل و طبق پيش بيني هتل خيلي در پيتي بود...البته همه چي داشت اما خيلي الكي بود منم عاشق هتل هاي قشنگ .. يه خورده دلخور شدم اما اميدوار بودم كه هتلمون تو لنكاوي قشنگ باشه ...

پايان قسمت اول...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:34  توسط نسيم  |