|
|
|
|
|
چند روز پيش داشتم يه آلبوم خيلي قديمي رو ورق مي زدم. عكساي تولد 8 ساگي و 9 سالگي و 10 سالگيم توش بود. اسم تك تك دوستام يادم اومد. بوي نارنگي اول پاييز تو دماغم پيچيد.( تولد من تو مرداد ه اما خب صبر مي كردم مدرسه ها باز شه تا بتونم دوستامو دعوت كنم). حس و حالي كه تو هر كدوم از عكسا داشتم برام زنده شد. بچه ي بچه بودم. اگه تو صندلي بازي برنده نمي شدم حتما اشكم در مي اومد. يادم اومد كه با چه عشقي هر سال جعبه ي تزئينات تولد و باز مي كردم و تا چند روز بعد از تولد از وقتي از مدرسه مي اومدم تا وقت خواب با خودم مسابقه ي بادكنك بازي مي دادم. بعدش يادم اومد كه يه سال مامانم خودش كيك تولدمو پخت و همچين هم خوشمزه نشد. شكل يه خرگوش بود اما فكر كنم درست و حسابي نپخته بود! يادم اومد كه معمولا الويه درست مي كرديم ( منم كمك مي كردم!!! ) و ساندويچ مي گرفتيم. ياد عكس گرفتن از مامان و بابام افتادم كه هر سال يه عكس با من داشتن، يكي با من و دوستام و يكي هم تو آشپزخونه. بعد يه مدتي به عكس بابام خيره شدم. بعد چشمام پر اشك شد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:5 توسط نسيم
|
|
||
|
|
|
|
|
اين چند روزه خيلي وبلاگ گردي كردم. يه عالمه چيز خوندم و وااااي خداي من... چه قدر آدماي شبيه به من تو دنيا زيادن! آدمايي كه با ديدن خيلي چيزا هوارشون بلند مي شه... آدمايي كه نمي تونن خيلي از چيز ها رو تحمل كنن ... آدمايي كه شب و روز تو فكر اين هستن كه واسه اين اوضاع چي كار مي شه كرد و آدمايي كه همه اشون آخر سر مثل من به اين نتيجه مي رسن كه هيچي. هيچ كاري نمي شه كرد! آدمايي كه يا رفتن يا دارن مي رن و يا نمي تونن برن . به هزار و يك دليل نمي تونن . هزار و يك دليلي كه مدتها يقه ي خود منم گرفته بود و من نمي تونستم برم اما بالاخره به خواست خدا و گوش شيطون كر ;) داره بر طرف مي شه و من هم به زودي مي پيوندم به جمع دور از وطن ماندگان دل تنگ بدبخت كه از اين طرف كره ي زمين مي دوان اون طرف و مي گردن ببينن جايي پيدا مي شه كه بدون غربت و عذاب وجدان و نگاه چپ چپ و غيره و غيره بشه يه ساعت نفس كشيد يا نه. و مي دونم كه نمي شه! پيدا نمي شه ! اما بازم مي رم و مي گردم. كار ديگه اي مي شه كرد؟؟؟ پ.ن. امروز داشتم پياده گز مي كردم تا بيام سر كار ، هوا كه پاييزي و خوب بود اون كه هيچ. اما انقدر دور و بر جوبها آشغال ديدم كه خدا مي دونه! بعدشم به عنوان حسن ختام يه صبح زيباي پاييزي تو جوب تقاطع ميرعماد ، تخت طاووس يه موش گنده ديدم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:20 توسط نسيم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، من نسيم هستم ( خب بابا جان از اسم وبلاگت معلومه!! ) رشته ام نرم افزاره، 5 ساله ازدواج كردم و شوهرم بهترين شوهر دنياست. يه زماني مي خواستم نويسنده بشم. بعد تصميم گرفتم كارگردان بشم. بعدش تصميم گرفتم مهندس نرم افزار بشم. بعدش دوباره تصميم گرفتم كارگردان بشم اما كار از كار گذشته بود!!! مهندسي نرم افزار قبول شده بودم و رفتم نرم افزار. البته نرم افزار رو خيلي خيلي دوست دارم اما هيچ كاري به اندازه ي نوشتن برام لذت بخش نيست. البته با توضيحاتي كه دادم يه وقت خداي نكرده فكر نكنين من نويسنده ام ها! نه خير! من نون نويسنده هم نيستم اما خب دوست دارم ديگه! آرزو هم كه از قديم و نديم براي جوانان آزاد بوده و روانشناسي جديد براي پير ها هم آزادش كرده! :) بنابراين تصميم گرفتم اين وبلاگ رو درست كنم و توش از "همه چيز " بنويسم. من كه از نوشته هاي خودم خوشم مي ياد، اميدوارم ديگراني هم پيدا بشن كه خوششون بياد !! :) فعلا همين خدا حافظ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:34 توسط نسيم
|
|
||