|
|
|
|
|
من ديوانه شده ام! واي نمي دونم چه اتفاقي افتاده اما من
به طرز وحشتناكي ديوانه ي كاراي محسن نامجو شدم! از قبل كاراشو شنيده بودم ، اما نمي دونم چي شده كه از جمعه تا حالا
بايد هر ثانيه صداي محسن نامجوو رو بشنوم و گرنه شروع مي كنم به بال بال زدن! صداش كه حرف نداره و آواز ايراني رو
عالي مي خونه ( اينو كه مخالفاشم نمي تونن رد كنن) آهنگاشم ساده ان و اما بي نهايت دوست
داشتني و قشنگن و بعضي هاشون (مثل آهنگ زلف) روح منو حسابي قلقلك مي ده.(البته اين
يه مقداريش هم به خاطر اينه كه كارايي كه ازش به دست ما رسيده به غير از آلبوم
ترنج كه منتشر شده، بقيه اش كاراي آماده ي ارائه نيست و به قول خودش اتوده و
يادداشت هاي شخصيه) انتخاب شعر هاشم حرف نداره . چه شعر
هايي كه از ديگران خونده و چه شعرهاي خودش و چه شعراي تلفيقيش . شعراي خودش ساده
ان ، ادا و اصول ندارن بي نهايت امروزي و ايراني هستن و در عين حال با يه كلمه
مفهوم چند تا جمله رو مي رسونن ( شعر ديازپام 10 رو نگاه كنين؛ آدم مي مونه از اين
همه جسارت و ديوانگي و فرياد و در عين حال
ملموس بودن!) در مجموع كاراش "يه جور ديگه
" است. مثه خودش! جسور ، ملموس، ايراني، جديد و در عين حال سنتي . خلاصه اينكه من ديووووونه شدم و به طور
تمام وقت يا دارم گوش مي كنم يا زمزمه مي كنم يا بهشون فكر مي كنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:15 توسط نسيم
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته ي پيش رفتيم فيلم اتوبوس شب رو
ديديم. عااااالي بود. خيلي وقت بود فيلم
ايراني به اين خوبي نديده بودم. لطيف ، انساني ، ضد جنگ و جهاني . همونقدر واسه ايراني ها غمگين مي شدي
كه واسه عراقيها و حس مي كردي كه چه طور به همين سادگي آدما به خاطر حماقت كسي
مثل صدام كشته مي شن و اينكه مردم دنيا واقعا هيچ جنگي با هم ندارن اگه دولتا
بذارن. بازي
همه ي بازيگر ها عالي بود و به خصوص خسرو شكيبايي كه به نظر من بازيش تو اين فيلم
از هامون هم بهتر بود چون از اون قالب خودش اومده بود بيرون و شده بود يه راننده ي اتوبوس كه وقتي با عجله راديو
روشن مي كرد تا شايد صداي پسر اسيرشو بشنوه
يا وقتي كه به خاطر پاي مصنوعيش نمي تونست بدوه و مي نشست و مي كوبيد رو پاش ،
راحت گريه مي كردي و راحت باور مي كردي . فروتن هم از قالب هميشگيش اومده بود
بيرون و با بازي هوشمندانه اش و گريم خوبش
تا لحظه ي آخر نمي فهميدي كه بالاخره ماهيت واقعيش چيه ، و چه عربي هم حرف مي زد! اون پسر نوجونه هم ( اسمشو بلد نيستم
چون تازه بازيگر شده اما خود پوراحمد بهش گفته مارلون براندوي جوان) بازيش حرف
نداشت . سياه و سفيد بودن فيلم هم خيلي به لطيف
شدن و باور پذير شدن فيلم كمك كرده بود و باعث مي شد كه تمام حواس آدم جمع بشه به
داستان و آدمها كه فيلم هم در واقع بيشتر از همه چيز در باره آدمها بود و رابطه
اشون و اينكه فرقي نمي كنه ايراني باشي يا عراقي اسير باشي يا آزاد ؛ مهم اينه كه
انساني ، اگه تشنه ات باشه بايد آب بخوري، اگه تشنج داشته باشي بايد مواظبت باشن
كه زبونتو گاز نگيري، اگه چشمات زخمي بشن يه دكتر بايد بهت رسيدگي كنه، اگه دكتر
باشي نمي توني به يه مريض كمك نكني و اگه بميري بالاخره بايد دفنت كنن ! خيلي وقت بود كه از يه فيلم انقدر لذت
نبرده بودم. حتمااااا ببينين!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:21 توسط نسيم
|
|
||
|
|
|
|
|
دقت کردین که بعضی روزا آدم خیلی خیلی بیخود اصلا حوصله نداره؟ البته نمی شه گفت بیخودی ... اگه یه ذره سماجت به خرج بدی می تونی یه لیست با ۲۰۰۰ تا آیتم پیدا کنی که هر کدومشون می تونن آدمو یه هفته یا یه ماه بی حوصله کنن! اما از اون طرف هم اگه درست و حسابی سمج بازی در بیاری به این نتیجه می رسی که نه... این ۲۰۰۰ تا آیتم اونقدر ا هم اساسی و حیاتی نیستن و ممکنه هیچ کدوم دلیل بی حوصلگی تو نباشن! در این موقع است که دلت می خواد سرتو بکوبی به دیوار (به معنای واقعی کلمه ) يا مثلا مشت بزني تو صفحه ي مانيتور يا با ۲ تا پا لگد بزني به شكم يه نفر (معمولا شوهر بدبخت!!! ) اما خب هیچ کدوم این کارا رو نمی کنی چوت بالاخره خدا به آدم عقل و شعور و اینجور چیزا داده و گفتگو خیلی بهتر از استفاده از زوره و از این قبیل! ( بماند که بعضی وقتا از دست در می ره و یه لگد مختصر به شوهر بدبخت بیچاره ی از همه جا بی خبر می زنی! اما خب نه تو شکمش!!! ) بنابراین می شینی و سعی می کنی با خودت گفتمان کنی و یه جوری از این حال و هوا بیای بیرون .. اگر نشد می تونی یه ... یه پیتزای گنده سفارش بدی و تنهایی بخوری! یا یه ساندویچ همبرگر ( از اون قدیمی ها این جدید ها همه یه مزه می دن) یا یه ساندویچ کالباس home made بزني به بدن. البته در اون صورت هم امكان زياد خوردگي و دلدرد شدگي و حالبهمخوردگي وجود داره كه adds insult to the injury. يا اينكه مي توني شروع كني به زار زدن و اشك ريختن و به زمين زمان ناسزا گفتن كه امكان داره موجب بي حالي و خواب آلودگي بشه و بتوني حداقل شب رو راحت بخوابي ... اما در بعضي مواقع نه امكان زار زدن در ملا عام وجود داره نه مي توني يه چيز خوشمزه بخوري ( مثلا رژيمي يا غذاي خوب گيرت نمي ياد ) و نه شوهري در درسترس هست كه بتوني بهش لگد بزني. اونموقع است كه ...
نمي دونم!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 17:16 توسط نسيم
|
|
||