|
|
|
|
|
1. روز برفي: من
عاشق برفم ( آفرين! زحمت كشيدي!! كي عاشق برف نيست مثلا؟!!) خب به هر حال عاشق برفم ديگه. يعني اگه يه روز
از خواب پا شم و ببينم داره برف مي ياد خيلي خوشحال مي شم. نمي دونم چرا اما هميشه
وقتي از تو پنجره آسمون برفي رو نگاه مي كنم احساس مي كنم مدرسه تعطيل شده ، من
رفتم خونه ي مادر بزرگم و دارم مشق مي نويسم ، با اينكه روزه اما هوا تاريكه و
چراغ اتاق مادربزرگم روشنه و من دارم با خودنويس آبي درس ويل و آريل برايت رو مي
نويسم . اين طوريه ديگه! 2. اركستر سر خود: اين دو روز ما همه اش مشغول استراحت و
تفريح و مهموني بوديم... خب واقعيت اينه كه برادر و خواهر شوهرم همسن و سال منن و
ما از قبل با هم دوست جون در جوني بوديم (بابا در واقع با هم فاميليم!! اونم خيلي
نزديك) و الانم كه ديگه بدتر شده و من و شبنم (خواهر شوهرم ديگه!!) كه best friends ايم و با برادر شوهرم هم كلي رله ايم و كلي رفيقيم. خب برادر منم
با اين دو تا جوره و ما 5 نفر (من و شوهرم و برادر اون و خواهر اون و برادر من )
براي خودمون يه gang باحاليم كه "اركستر سر خود" هم هستيم و هر جا باشيم
خودمون مي زنيم و مي خونيم و مي رقصيم ... و يه رسم خوب هم تازگي ها گذاشتيم كه هر
هفته جمع مي شيم خونه ي مامان من و به قول خودمون پارتي مي كنيم و خوش مي گذرونيم.
تو اين دو روز هم همه اش مشغول بزن برقص و
خوشحالي و بخور بخور بوديم. خدايي تعطيلات خيلي باحال و غير منتظره اي بود. 3. Secret : فيلم secret رو تازه
ديدم. جالب بود .خيلي . اما بايد درست و حسابي ببينم تا بتونم درست و حسابي نظر
بدم. من كلا به همه ي چيزاي مثبت و خوب معتقدم و به نظرم هر راه و روشي كه يه چيز
خوب رو تبليغ و تلقين مي كنه خوبه. اما
چيزي كه باعث مي شه secret به نظرم متفاوت بياد اينه كه Oprah تو
برنامه اش صد هزار دفعه راجع به اون حرف زده و خب حرفي كه Oprah بزنه با
بقيه فرق مي كنه ديگه .. 4. محسن نامجو: خب ظاهرا بر خلاف هميشه (كه از يه چيزي
خوشم مي ياد و انقدر بهش گير مي دم كه ديگه حال خودم هم بد مي شه) محسن نامجو بيدي
نيست كه از اين بادا بلرزه و هر چي مي گذره من بيشتر از كاراش خوشم مي ياد. تازه
جالب اينجاست كه كاراي نامجو باعث شده من به سه تار و موسيقي سنتي يه كمكي علاقه
مند بشم ! كه اونايي كه منو مي شناسن مي دونن كه اين يعني چي ... مي دونين خيلي دوست دارم بشينم و
كاراشو تحليل كنم اما چون فقط خودمو در زمينه ي شعر صاحب نظر مي دونم ( البته يه
ذره!) و راجع به موسيقي نمي تونم هيچ نظر كارشناسانه اي بدم، خب يه كم دست دست مي
كنم... اما فكر كنم بالاخره طبق اون اصلي كه مي گه بنويس تا خلاص بشي ، اون كارايي
رو كه خيلي دوست دارم تحليل بكنم و خلاص بشم! مثلا ببينين .. " اين كه زاده ي آسيايي رو مي گن
جبر جغرافيايي اين كه لنگ در هوايي صبحونه ات شده
سيگار و چايي" چي مي گه؟ اينكه
ما هر كاري بكنيم تو اين گوشه ي دنيا به دنيا اومديم. هر جا بريم مال اين كوچه ها
و اين خونه ها و اين فرهنگيم. هيييييچچچچ كاري هم نمي تونيم بكنيم. و همين باعث
شده كه لنگ در هوا باشيم. واقعا وضعيت ما رو از همه نظر چه عبارتي بهتر از اين مي
تونه توصيف كنه كه هم واضح باشه هم تازه باشه و هم عاميانه؟ و اينكه صبحونه ي آدم
بشه سيگار و چايي باز مي بينين با همين جمله ي خيلي خيلي ساده چه تصوير نابي درست
مي كنه؟ و در ضمن در ارتباط با اول شعره كه مي گه يك روز از خواب پا مي شي و ادامه
ي منطقي و زميني اون تيكه است در حاليكه اون مصرع اين طوري ادامه پيدا مي كنه كه
"مي بيني رفتي به باد " و در واقع آدم به طور عادي از خواب كه بلند مي
شه اول صبحونه مي خوره بعد متوجه مي شه كه رفته به باد !!! يا مثلا" "اي عرش كبريايي چيه پس تو سرت؟ كي با ما راه مي يايي جون مادرت؟" كه بازم با كلمه هاي خيلي عاميانه و
خيلي ساده حسشو كاملا منتقل مي كنه و آدم بدون هيچ زحمتي با شاعر هم احساس مي شه.
كيه كه تا حالا از خدا نپرسيده باشه كه كي با من را ه مي ياي؟ و البته به نظر من
باز حرف حرف يه نسله و نه حرف يه نفر . نسلي كه منتظر ه ببينه كه بالاخره "
كي با ما راه مي يايي؟!" 5. بابا جان
قرار شد بعدا تحليل كني!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:8 توسط نسيم
|
|
||
|
|
|
|
|
شوهرمو ... چون مهربونه و فهميده ؛ مادرمو ... چون حاضره هر كاري بكنه كه من خوشحال بشم؛ برادرمو... چون با شعور ه و 2 برابر سنش مي فهمه و با اينكه نوجونه و سركش اما هميشه هواي منو مامانمو داره؛ شبنمو... چون دوست داره بهتر بشه و دوست داره به همه كمك كنه؛ رئيسم رو ... چون با هوشه و خيلي خيلي رئيس خوبيه؛ اون يكي رئيسم رو ... چون اونم با هوشه و خيلي خيلي رئيس خوبيه ؛ معلم اروبيكم رو ... چون امروز با وجود اينكه خيلي بي حال ورزش مي كردم بهم گفت آفرين خيلي خوب بود؛ رستوران بغلي رو ... چون هم ارزش خودش رو مي دونه هم ارزش مشتريشو؛ در ضمن محسن نامجو رو هم دوست دارم ... چون هنوز داره روح منو قلقلك مي ده! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 8:10 توسط نسيم
|
|
||