تبليغاتX
نسيم و همه چيز ...

دايره زنگي رو ديدم و خوشم اومد.

با اينكه داستان اصلي خيلي ساده است و مي شه خلاصه اش كرد به اينكه" يه نفر مي ياد براي يه آپارتمان بزرگ ماهواره نصب كنه و دچار مشكلاتي مي شه" اما خرده داستانهايي كه پيش ميان و ماجراهايي كه كم كم به هم وصل مي شن و يه كليت رو تشكيل مي دن ، فيلمنامه رو به نظر من تبديل كرده به يه كار خيلي محكم و دقيق و حرفه اي كه البته "اصغر فرهادي" به هر حال خيلي خيلي وارده و معمولا كاراي خوبي داره.

يه نكته ي جالب فيلم اينه كه تمام آدما اول يه جور به نظر مي يان و بعد معلوم مي شه كه كلا يه آدم ديگه اي هستن و همه ي آدماي فيلم دارن يه چيزي رو قايم مي كنن و يا يه كار خلافي كردن يا اينكه پايه ي خلاف هستن به غير از اون كسي كه ظاهرا داره تنها كار خلاف فيلم رو مي كنه (يعني ماهواره نصب مي كنه) كه ظاهر و باطنش يكيه و از همه صاف و ساده تره .

خانم مدير كه وقتي مي خواد بره طبقه ي بالا روسريشو مي كشه جلو، شوهرش كه براي دختري كه اومده بره دستشويي شربت مي ريزه ، بچه ها كه جلوي خانم مدير مقنعه سر مي كنن ، 2 تا خانواده اي كه مي خوان برن شمال اما مي گن مي خوايم بريم آنتاليا، دختري كه پدرش به خاطر يه سوتفاهم بهش شك مي كنه اما بعد معلوم مي شه كه واقعا با دوست پسرش رفته كوه و از همه بيشتر شخصيت شيرين كه رو شدن دستش باعث مي شه كه دهن آدم باز بمونه!!

فيلم هم خنده داره و هم جدي ، و شديدا فكر آدمو درگير مي كنه. مسائلي كه مطرح مي كنه كاملا ملموسن و آدم واقعا مي تونه با فيلم قاطي بشه .

خيلي خيلي خوشم اومد.

برين ببينين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط نسيم  | 

من خيلي خيلي شاملو رو دوست دارم.
هم زبانش منو خيلي جذب مي كنه ، هم محتواي كلامش. و با توجه به طبعم خوب بيشتر شعرهاي عاشقانه اش رو مي پسندم كه يه ملايمت خاصي دارن و پر هستن از تصوير هاي زيبا و جذاب.

شبانه

مرا
 
 تو
بي‌سببي
 
 نيستي.
به‌راستي
صلت ِ کدام قصيده‌ای
 
 ای غزل؟
ستاره‌باران ِ جواب ِ کدام سلامي
 
 به آفتاب
از دريچه‌ی تاريک؟

کلام از نگاه ِ تو شکل مي‌بندد.
خوشا نظربازيا که تو آغاز مي‌کني!



پس ِ پُشت ِ مردمکان‌ات
فرياد ِ کدام زنداني‌ست
 
 که آزادی را
به لبان ِ برآماسيده
 
 گُل ِ سرخي پرتاب مي‌کند؟ ــ
ورنه
 
 اين ستاره‌بازی
حاشا
 
 چيزی بدهکار ِ آفتاب نيست.



نگاه از صدای تو ايمن مي‌شود.
چه مومنانه نام ِ مرا آواز مي‌کني!



و دل‌ات
کبوتر ِ آشتي‌ست،
در خون تپيده
به بام ِ تلخ.

با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي‌کني!


چه زباني . ببينين چه بازي قشنگي با ستاره و آفتاب مي شه؟ و با نظر بازي و ستاره بازي؟
و اينكه " دلت كبوتر آشتي است ، در خون تپيده به بام تلخ. با اين همه چه بالا ، چه بلند پرواز مي كني" wow نمي دونم چي بگم ... آدم بي كلام مي شه!!

و يه شعر ديگه

شبانه

ميان ِ خورشيدهاي ِ هميشه

زيبائي‌ي ِ تو

 

 

لنگري‌ست ــ

خورشيدي که

 

 

از سپيده‌دم ِ همه ستاره‌گان

 

 

بي‌نيازم مي‌کند.


نگاه‌ات

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ

نگاهي که عرياني‌ي ِ روح ِ مرا

 

 

از مِهر

 

 

جامه‌ئي کرد

بدان‌سان که کنون‌ام

 

 

شب ِ بي‌روزن ِ هرگز

چنان نمايد که کنايتي طنزآلود بوده است.


و چشمان‌ات با من گفتند

که فردا

 

 

روز ِ ديگري‌ست ــ


آنک چشماني که خميرْمايه‌ي ِ مِهر است!
وينک مِهر ِ تو:

نبردْافزاري

 

 

تا با تقدير ِ خويش پنجه در پنجه کنم.


[]

آفتاب را در فراسوهاي ِ افق پنداشته بودم.
به جز عزيمت ِ نا به هنگام‌ام گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.


آيدا فسخ ِ عزيمت ِ جاودانه بود.


[]

ميان ِ آفتاب‌هاي ِ هميشه

زيبائي‌ي ِ تو

 

 

لنگري‌ست ــ

نگاه‌ات

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ

و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روز ِ ديگري‌ست.

 


چه قدر بند آخر زيبا و دلنشين و عاشقانه و شخصيه! من عاشقشم.




+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:26  توسط نسيم  |