|
|
|
|
|
دوست دارم كه "بنشينم كنار پنجره اي رو به بهشت و كتاب بخوانم و بنويسم " و صداي پرنده ها را بشنوم و وقتي سرم را از روي كتاب بلند مي كنم ، برگها را ببينم كه توي نسيم بهاري تكان تكان مي خورند. دوست دارم كه آسمان صاف باشد و آفتابي و يكي دو تكه ابر هم ولو شده باشند كنار آسمان. قاصدك ها اين طرف و آن طرف بپرند و هي خبر بياورند و خبر ببرند. بعد دوست دارم كه صداي در بيايد ... تو از در بيايي و مرا از پشت بغل كني . من كتاب را ببندم و سفره را بچينم . توي سفره نان تازه باشد و آب خنك توي تنگ سفالي و سبزي خوردن با تربچه هاي قرمز و پيازچه هاي سفيد. باهم ناهار بخوريم ، بعد كنار پنجره دراز بكشيم . هواي ملس بهاري بخورد توي صورتمان و چرت بزنيم... دوست دارم كه دم غروب بنشينيم روي تخت توي حياط كنار حوض و سيب هاي قرمز توي حوض بالا و پايين بروند . چاي بخوريم و حرف بزنيم و من از سرماي دم غروب بچسبم به تو و تو محكم بغلم كني ... دوست دارم . خيلي دوست دارم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:39 توسط نسيم
|
|
||