تبليغاتX
نسيم و همه چيز ... - شاملو
من خيلي خيلي شاملو رو دوست دارم.
هم زبانش منو خيلي جذب مي كنه ، هم محتواي كلامش. و با توجه به طبعم خوب بيشتر شعرهاي عاشقانه اش رو مي پسندم كه يه ملايمت خاصي دارن و پر هستن از تصوير هاي زيبا و جذاب.

شبانه

مرا
 
 تو
بي‌سببي
 
 نيستي.
به‌راستي
صلت ِ کدام قصيده‌ای
 
 ای غزل؟
ستاره‌باران ِ جواب ِ کدام سلامي
 
 به آفتاب
از دريچه‌ی تاريک؟

کلام از نگاه ِ تو شکل مي‌بندد.
خوشا نظربازيا که تو آغاز مي‌کني!



پس ِ پُشت ِ مردمکان‌ات
فرياد ِ کدام زنداني‌ست
 
 که آزادی را
به لبان ِ برآماسيده
 
 گُل ِ سرخي پرتاب مي‌کند؟ ــ
ورنه
 
 اين ستاره‌بازی
حاشا
 
 چيزی بدهکار ِ آفتاب نيست.



نگاه از صدای تو ايمن مي‌شود.
چه مومنانه نام ِ مرا آواز مي‌کني!



و دل‌ات
کبوتر ِ آشتي‌ست،
در خون تپيده
به بام ِ تلخ.

با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي‌کني!


چه زباني . ببينين چه بازي قشنگي با ستاره و آفتاب مي شه؟ و با نظر بازي و ستاره بازي؟
و اينكه " دلت كبوتر آشتي است ، در خون تپيده به بام تلخ. با اين همه چه بالا ، چه بلند پرواز مي كني" wow نمي دونم چي بگم ... آدم بي كلام مي شه!!

و يه شعر ديگه

شبانه

ميان ِ خورشيدهاي ِ هميشه

زيبائي‌ي ِ تو

 

 

لنگري‌ست ــ

خورشيدي که

 

 

از سپيده‌دم ِ همه ستاره‌گان

 

 

بي‌نيازم مي‌کند.


نگاه‌ات

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ

نگاهي که عرياني‌ي ِ روح ِ مرا

 

 

از مِهر

 

 

جامه‌ئي کرد

بدان‌سان که کنون‌ام

 

 

شب ِ بي‌روزن ِ هرگز

چنان نمايد که کنايتي طنزآلود بوده است.


و چشمان‌ات با من گفتند

که فردا

 

 

روز ِ ديگري‌ست ــ


آنک چشماني که خميرْمايه‌ي ِ مِهر است!
وينک مِهر ِ تو:

نبردْافزاري

 

 

تا با تقدير ِ خويش پنجه در پنجه کنم.


[]

آفتاب را در فراسوهاي ِ افق پنداشته بودم.
به جز عزيمت ِ نا به هنگام‌ام گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.


آيدا فسخ ِ عزيمت ِ جاودانه بود.


[]

ميان ِ آفتاب‌هاي ِ هميشه

زيبائي‌ي ِ تو

 

 

لنگري‌ست ــ

نگاه‌ات

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ

و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روز ِ ديگري‌ست.

 


چه قدر بند آخر زيبا و دلنشين و عاشقانه و شخصيه! من عاشقشم.




+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:26  توسط نسيم  |